تيترآنلاين 9 خرداد 1391 ساعت 13:00 http://titronline.ir/vdce.e8ebjh8fv9bij.html?4748 -------------------------------------------------- عنوان : آدم هایی به تلخی طلاق -------------------------------------------------- مجتمعی که به عنوان مرکز پرونده های خانواده شناخته می شود و روزانه هزاران مرد و زن متاهل به آنجا رفت و آمد می کنند تا حل مشکلات خانوادگی شان را از قاضی و قانون بخواهند متن : مرد دستبند به دست، سرباز همراهش را هل می دهد و به سمت زن حمله می کند. زن هم به اعتبار سرباز، کم نمی آورد، هجوم می برد سمت مرد. شروع می کنند به داد و بیداد و تهدید کردن. مردم مشغول تماشا هستند. «پدرتو در میارم... آره ... حالا می بینی». «من آدمت می کنم». «بدبخت! من تو رو از اون کثافت خونه آوردمت بیرون». این ها محترمانه ترین حرف های این زن و مرد در ساعت 9 صبح و رو به روی در ورودی مجتمع قضایی خانواده، واقع در یکی از محلات جنوبی تهران است. مجتمعی که به عنوان مرکز پرونده های خانواده شناخته می شود و روزانه هزاران مرد و زن متاهل به آنجا رفت و آمد می کنند تا حل مشکلات خانوادگی شان را از قاضی و قانون بخواهند. مرد و زن و سرباز، بعد از چند دقیقه از نظرها دور می شوند. زن و مرد جوانی با یک دختر بچه توجهم را جلب می کنند. هر دو با فاصله از هم راه می روند و اخم کرده اند. هنوز اول صبح است ،ولی جایی که سایه باشد، برای نشستن نیست. چند تا صندلی هم که از تندی آفتاب داغ شده اند، خالی مانده اند. حال و هوای حیاط آدم را از خود بی خود می کند و نگاه هایی که حتی اگر سرسری هم باشند معنایی دارند علاوه بر کینه و عصبیتی که دیده می شود انگار می خواهند بگویند آی تویی که از پله ها پایین می آیی !ما با هم درد های مشترکی داریم. آدم ها ردیف شده اند کنار هم و کم تر پیش می آید با هم صحبت نکنند. این جا هم تعداد زنان غالب است. دیدنی ها و شنیدنی های حیاط آن قدر زیاد است که وقتم را صرف پی بردن به میانگین سنی طرف های طلاق نمی کنم. از دختر تازه عقد کرده ی 18 ساله تا زن 65 ساله ای که با پنج فرزند و دو نوه آمده که طلاق بگیرد، این جا دیده می شود. روی یکی از همان صندلی های داغ نشستم، کمی آن طرف تر سه مرد گرم صحبت بودند. «این زن منو بدبخت کرد. من از ترسش ،مادر و خواهرمو سال تا سال نمی دیدم» مرد دیگر هم دم به آتشش می دهد: «ای آقا! زن من با فامیل من خوب بود ولی با مارمولک بازی، خودش و داداشاش مغازه ی بابامو از چنگمون در آوردن تازه طلبکارم هست. واسه من اومده مهرشو گذاشته اجرا. نمی دونه بمیره ،بمونه یه پول سیاهم از من نمی تونه در بیاره. فوقش می رم زندون دیگه... می رم.» .مرد دیگر که انگار حالش از همه بهتر است با خنده می گوید: «اصلن عذابن این موجودات خدا، عذاب. خود خاک بر سرمون خامشون می شیم دیگه...».رو به رویم باغچه ی گردی است که دور تا دور آن نشسته اند. زنی که به نظر 60 ساله می آید از زمین و زمان شاکی است و وقتی زن بغل دستی اش می گوید که مرد ها خوب و بد دارند، از کوره در می رود که «نه! همشون لنگه ی همن. تا خونه ی ننمون بودیم از بابامونو و داداشمون کتک می خوردیم شوهرم که کردیم از اون لندهور کتک می خوردیم. خوباش کجان که ما ندیدیم؟» .زن جوان کنار دستی اش که بعدا می فهمم عروس زن میانسال است، بلند می شود. من جایش را می گیرم. زن میانسال روسری آبی به سر دارد و مدام چادرش را روی آن جا به جا می کند. صورتش پیر و شکسته است و دست هایش هم به طور واضحی می لرزند. این جا لازم نیست از کسی سوال کنید چون همه دنبال گوش شنوایی می گردند که درد و دل کنند. زن تعریف می کند که شوهرش خلافکار است و با حساب و کتاب هایی که کرده از 30 سال زندگی مشترکشان 22 سالش را در زندان گذرانده. آخرین بار هم که آمده خانه با پیچ گوشتی و چکش! به او حمله کرده. چادرش را طوری که کسی نبیند کنار می زند یک بلوز و دامن کهنه پوشیده، آستین های بلوز شل شده است آن را بالا می زند و جای ضربه ها را نشانم می دهد. حالم خراب می شود. ادامه می دهد: می بینی پ... چطوری زده؟ من که چیزیم نبود از اون روز لقوه گرفتم. منظورش لرزش دستانش بود. عروسش از راه می رسد اولین جمله را می گوید: 16 هزار تومان پول تمبر باطل کردن شد. تلفنش زنگ می خورد به گمانم شوهرش است. بعد از سلام بی معطلی به کسی که حمید صدایش می کند هم می گوید که 16 هزار تومان تمبر باطل کرده، بعد دست مادر شوهرش را می گیرد و به سمت پله های دادگاه می روند. این جا به زحمت می شود دقیقه ای را فارغ از تماشای دیگران گذارند. وسط حیاط یک زن جوان با مادرش و مرد جوانی در تنش بودند. مرد گریه می کرد و دست زن جوان را می گرفت، التماس کنان می خواست چیزی را توضیح دهد. زن جوان هم داد می زد «دستتو به من نزن. تو الان نامحرمی واسه من، از وقتی با اون ... ریختی رو هم به من نامحرمی. الانم ولم کن برو با همون ...» مرد جوان باز هم ول کن نمی شود این پا و آن پا می کند و التماس کنان چادر زن جوان را می چسبد. تا بالای پله ها هم به همین منوال ادامه می دهد ولی وقتی مادرزن و همسرش داخل ساختمان می شوند آرام از پله ها پایین می آید و یک جایی نیست می شود. بیشتر بچه هایی که در حیاط اند اما، در حال دیگری هستند. برای خودشان دوست پیدا می کنند و بی خبر از قصه های بزرگتر ها بازی کودکانه شان را پی می گیرند. ولی بعضی هایشان که انگار بو برده اند قرار است چه اتفاقی برایشان بیفتد، مدام به پای مادر و پدرمی پیچند. سوال می کنند و بهانه می گیرند. مامان کی می ریم خونه؟ بابا این جا کجاست؟ ما این جا چی کار داریم؟ من گرممه خوابم می یاد. سوال ها که اکثرا با پاسخ های سربالا رو به رو می شد. «می ریم حالا، آروم بشین. بچه ی خوبی باش و...» بهانه ها هم با یک بستنی رفع و رجوع می شدند.وکیل ها هم در دنیای خودشان سیر می کنند. با سر و ظاهری مرتب دور و بر موکل هایشان می چرخند. یا کت و شلوار و کیف سامسونت دارند و یا مانتو شلوار رسمی و کیف چرم. خانم وکیلی با ظاهری موجه و اتو کشیده به همراه یک پیر مرد عصا به دست به سمت ساختمان دادگاه می روند. «حاج آقا شما فقط بگو من شاهدم که اینا با هم خیلی اختلاف دارن، همش دعوا می کنن، همین». پیرمرد نگاه نگرانی به وکیل می کند که خانم جوابش را می دهد: «شما خیالت راحت، من خودم حواسم هست ،هر چی دیگه پرسیدن من خودم جواب می دم.» دختر زیبا و کم سن وسالی به همراه خانواده اش کنارم می نشینند. از صحبت هایشان دستگیرم می شود که دختر 19 سال دارد و 3 ماه است با پسری که 12 سال از خودش بزرگتر است عقد کرده. خواهرش با حرص دست هایش را بالا و پایین می برد «من که از اول گفتم این همه اختلاف سنی زیاده پسره زندگیشو کرده، جوونیشو کرده اونوقت خواهر بدبخت من چشم وانکرده زن این شده. معلومه مرده اون قد سیره که حوصله هیچ کاری نداره زنشم اسیر می کنه می گه بشین تو خونه» برادر بزرگتر وسط حرف هایش می آید: خوبه حالا تو نمی خواد شورش کنی. بذار ببینیم خودشون چه غلطی می کنند. مرد حدودا سی ساله ای با سری بی مو آرام و با لبخند از راه می رسد و با همه سلام و علیک می کند تازه می فهمم که این آقای خوشحال همان شوهر دخترک زیبا رو ست. غرق در اطرافم هستم که یک زن میانسال کنارم می نشیند شانه ام را تکان می دهد و خودش را پشت من مخفی می کند. «دخترم الهی خیر ببینی اونجارو نگاه کن اون مردکی که بلوز آبی پوشیده یه دختر جوون چادری هم بغل دستشه بپا یه وقت منو نبینن.» زن همین طور که خودش را جا به جا می کند تا دیده نشود با چشم هایی که مدام از اشک پر می شود شروع به درد دل می کند: اون مردی رو که نشونت دادم پسر عموی شوهرمه اون دختر جوونم وکیلشه با شوهرم دست به یکی کردن که حق بچه های بیچارمو بخورن من واسه خودم چیزی نمی خوام ولی بچه هام گناه دارن. عوضی رفته تو دادگاه گفته من تمکین نمی کنم اونوقت یک ساله داره از من جدا زندگی می کنه. من معلمم با حقوق آموزش و پرورش زندگی خودمو دو تا بچه هامو می چرخونم. مهرمو گذاشتم اجرا. داشت ولی نداد، رفت زندان الان از اردیبهشت زندانه. بنگاه داره وضعشم خوبه ولی هر چی داشته و نداشته به اسم این و اون زده. با آه و ناله و نفرین ادامه می دهد: خدارو قسم می دم که حق این دو تا بچه ی من از گلوش پایین نره خناق بشه واسش، چطور پول داره وکیل بگیره ولی بچش که می گه مانتو لازم دارم می گه ندارم. دستش بشکنه یه جوری زد تو سر بچم تلخاب جهید تو گلوش «قصه اش دردناک است و درد دل هایش تمام نشدنی. زن جوانی که وکیل شوهرش بود وارد ساختمان می شود و آقای بلوز آبی هم از حیاط بیرون می رود. زن میانسال هم گریه می کند و با گوشه ی چادرش اشک هایش را پاک می کند. چشمش که سیر شد می رود خانه اش.». از آن چه که در حیاط مجتمع می گذشت می شد فهمید که کمتر ویژگی ای را می توان به تمام طرف های طلاق تعمیم داد. بعضی از زوج ها با آرامش و احترام با هم برخورد می کردند و بعضی دیگر با دعوا و فحاشی. بعضی ظاهر سنتی داشتند و بعضی دیگر بر خلاف آن ها بودند. بعضی از خانواده های دو طرف به یکدیگر رو ترش می کردند و بعضی دیگر با هم به راحتی گپ می زدند. خلاصه آن چه که در این میان بیش از همه جلب توجه می کرد تفاوتی بود که در بیشتر مراجعان به چشم می خورد. تفاوتی عمیق چه در ظاهر و چه در رفتار و... .نزدیک ظهر است زنی باردار از پله های دادگاه پایین می آید و در حالی که پرونده ی طلاقش را در دست دارد با عجله جای سرویس بهداشتی را سوال می کند. نشانش می دهم. حیاط، خلوت تر شده است. ولی هنوز هم زن و شوهرها صدایشان بالاست و بچه ها دور حوضچه وول می خورند. ساعت اداری رو به پایان است ولی انگار برای این چشم های خیس و روح های آزرده پایانی وجود ند