تيترآنلاين 20 مهر 1389 ساعت 10:48 http://titronline.ir/vdcb.8b8urhb8ziupr.html?1117 -------------------------------------------------- عنوان : نگاهي ديگر به حافظ در سالروز ولادتش -------------------------------------------------- خواجه شمس‌الدين محمدبن محمد حافظ شيرازي متفكر، شاعر و غزل سراي بزرگ قرن هشتم ايران و يكي از سخنوران نامي جهان است ... متن : تيترآنلاين - امروز سالروز تولد حافظ است و به اين مناسبت نظر شما را به اين مقاله جلب مي نماييم. خواجه شمس‌الدين محمدبن محمد حافظ شيرازي متفكر، شاعر و غزل سراي بزرگ قرن هشتم ايران و يكي از سخنوران نامي جهان است كه مي‌كوشد جامعه را به سوي شكل و شمايلي مطلوب هدايت كند. خواجه شمس الدین از شعرای نامدار و مشهور قرن هشتم میباشد. دیری از وفات افصح المتکلمین شیخ اجل سعدی شیرازی نگذشته بود که حافظ بدنیا آمد. معاصران حافظ عبارتند از:- خواجوی کرمانی، کمال خجندی،عماد فقیه، سلمان ساوجی، و شاه نعمت اله ولی. قدیمی ترین شعر حافظ چنین است که به مدح جلال الدین مسعود شاه سروده : خسروا، دادگرا، شیر دلا، بحر کفا – ای جلال تو به انواع هنر ارزانی همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد – صیت مسعودی و آوازهء شه سلطانی ... حافظ و شاه شیخ ابواسحاق : شاه شیخ شاعر و شاعردوست بود، و سرخوش و عیاش. حافظ این غزل را: "روز هجران و شب فرقت یار آخر شد – زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد" به پیشواز او سرود و چندی بعد حق دوستی را با این قصیده: "سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد – چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد جمال چهرهء اسلام شیخ ابو اسحاق - که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد..."  ادا کرد. غزل دیگر را که به ارتباط شکست شاه شیخ سرود چنین است: "یادباد آنکه سر کوی توام منزل بود – دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود راستی خاتم فیروزهء بو اسحاقی – خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود..." حافظ و امیر مبارز : امیر مبارزدر چهل سالگی توبه کرده بود. او خشک مغز و بی احساس بود. درتمام شهر محتسب بسیار گماشته بود.وي  زبان نی و چنگ را همه ببرید. حافظ این مرد را در اشعارش محتسب نامیده بود: "دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند – پنهان خورید باده که تعزیر می کنند" یا: "درمیخانه ببستند خدایا مپسند – که در بستهء تزویر و ریا بگشایند" حافظ و شاه شجاع: شاه شجاع پسر امیر مبارز بود. او برای بدست آوردن دل بسیاری از دانشمندان آنانرا فراخواند و حافظ که در چشمهای وی جای گرفته بود برایش چنین سرود: "سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش - که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش". حافظ تلخ ترین ایام زندگی خویش را سپری مینمود.او یگانه فرزندش را ازدست داد: "دلا دیدی که آن فرزانه فرزند – چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش- فلک برسر نهادش لوح سنگین" حافظ تازه این شعر را سروده بود که همسر نازنینش در گذشت. باری گفته بود که : "مرا در خانه سروی هست کاندر سایهء قدش – فراغ از سرو بستانی وشمشاد چمن دارم". آری چنین همسری را که همچون پری از عیب بری بود این بار برایش چنین سرود: "آن یار کزاو خانهء ما جای پری بود – سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود". چندی بعدشاه شجاع بزرگترین دوست ا و ووزیر دانش دوست خود را یعنی قوام الدین محمد صاحب عیار را به قتل میرساند. حافظ در وصف او گفته بود که: "هزار نقد به بازارکاینات آرند – یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد"، و اینک باید گفت: "در کف غصهء دوران دل حافظ خون شد – از فراق رخت ای خواجه قوام الدین، داد". در این ایام شاعری بنام عماد فقیه میزیست که در بازار خرافات کرامات میفروخت. نامبرده گربهء داشت تیزهوش و دست آموز که هنگام نماز این گربه نیز خم و راست میگردید. اما حافظ نکته سنج عماد را با یک غزلی آبدار فاش نمود: "صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد – بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست – غره مشو که گربهء عابد نماز کرد" چندی بعد شاه شجاع با حافظ چنان دشمنی و حسادت می ورزد که حتی یکی از شعرهای حافظ را دست آویزی برای کفر گویی او قرار میدهد: "گر مسلمانی از این است که حافظ دارد – آه اگر از پی امروز بود فردایی" حافظ این بار در دام مرگ قرار میگیرد اما بوسیلهءیک مردعالم بنام مولانا زین الدین ابوبکر یک بیت دیگر پیشتر از بیت ذکرشده اضافه مینماید: "این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت – بر در میکدهء با دف و نی ترسایی" و بدین ترتیب خودرا از چنگال مرگ نجات میدهد. ولی حاسدان وی را چنان ملال میسازند که ناچار از شیراز دلگیر میشود: "سخندانی و خوشخوانی نمی ارزند در شیر او - بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم" "ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز - خرم آنروز که حافظ رهء بغداد کند" سفر بغداد میسر نیفتاد و حافظ رو سوی یزد می نماید و به یزدیان می نویسد: ای صبا با ساکنان شهر یزد ازما بگوی کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما گرچه دوریم از بساط قرب، همت دور نیست ...او تقریبآ در سال 764 به یزد رفت اما شاه یحی هرگز به حافظ التفاتی ننمود و حافظ نومید چنین بنوشت: "دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن – در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن گویی برفت حافظ از یاد شاه یحی - یارب بیادش آور درویش پروریدن" مردم یزد نیز چندان قدرش را نداستند، "خرم آن روز کز این منزل ویران بروم – راحت جان طلبم وز پی جانان بروم" و بالاخره به یاری جلال الدین تورانشاه دوباره به شیراز رفت. چندی بعد به خواهش سلطان محمود عازم هند میشود اما تلاطم بحر مانع این سفر میگردد وناچار نامهء به محمود شاه میفرستد و مینویسد که: "دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد – به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی ارزد بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود – غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد" انقلاب حافظ در غزل قبل از حافظ قصیده زیاد مروج بود و غزل که اوجش در زمان مولانا و سعدی بوده، پیش از حافظ تک مضمون بوده و مضمون آن سراسر عشق بود. چون مولانا و سعدی کار را به جایی رسانیده بودند که ازآن بالاتر نمی شد، حافظ به راهی دیگری قدم میگذارد و به ابداع میکوشد. حافظ غزل عارفانهء مولانا را با غزل عاشقانهء سعدی پیوند میزند و به ابیات غزل استقلال میبخشد. و این سبک مشخص او میباشد. فضل، فرهنگ، و مقام علمی حافظ از دیوانش بر می آید که از دانش های گوناگون زمانش که در شیراز رایج بوده، بهره برده. او در قرآن شناسی نیز مقام بلندی داشته و به قرائت های هفتگانه و روایتهای چهارده گانه هم وارد بوده. در علم کلام نیز مهارت داشته و تلمیحات کلامی نظیر جبر و اختیار، نظریهء کسب و معاداندیشی جز مهمترین مضامین و معانی شعر اوست. ناگفته نباید گذاشت که حافظ شاگرد و همسخن بزرگترین متکلم قرن هشتم یعنی قاضی عضدالدین ایجی بوده. عرفان و اخلاق حافظ حافظ چه در عرفان عملی سیر و سلوک و تهذیب نفس، چه در عرفان فلسله آمیز نظری،و چه در مکتب عاشقانهء عرفای فارسی و یا عربی مقام ممتازی دارد. تلمیحات او در ادبیات فارسی کم نظیر اند. حضرت جامی در کتاب نفحات الانس ، ص 614 می فرماید: "سخنان حافظ چنان بر مشرب این طبقهء صوفیه واقع شده است که هیچکس را آن اتفاق نیفتاده.....". فلسفهء اخلاق او نه به زهد و ترس و تعصب بلکه به اخلاق عارفانه و رندانه متعلق است یعنی آزادگی از ریا، حرص، و دروغ. اندیشه و فلسفه در شعر حافظ او ژرف اندیش و راز بین است. باریک اندیشی و اصابت رای و اصالت فکر او از بسیاری فیلسوفان حرفه یی فراتر است. در فلسفهء اسلامی مجال ابتکار محدود بوده و فیلسوفان به مسائل محدود سنتی میراثی می اندیشیدند و تکروی فکری خلاف عادت بود. فلسفهء او فلسفهء حیات است و به قول شبلی نعمانی در شعرالعجم پرورش و گسترش فلسفهء خیام است. در فلسفه به بوعلی سینا و فارابی نمیرسد اما با خیام و حلاج مقایسه میشود. سخنوری و صنعتگری حافظ طبع فصیح دارد و فصاحت آفرین است. ظریفترین مسئله در شعر وی صنایع ادبی لفظی و معنوی ایهام است که شعر حافظ مالامال آن است. سر مشق اصلی فصاحت حافظ قرآن است که از آن به نهایت درجه سود برده است. اقتباس او ازلفظ و معنای شعرای پیشین چندان عمیق است که اگر به آن غارت تعبیر کنیم نا محترمانه و نامنصفانه است چرا که حافظ آنرا تازه تر و زیباتر ادا کرده است. موضوع مهم دیگر اعتنای وی به بیان ملیح محاوره است مثل: " که مپرس" "بهتر از این" "یعنی چه" "غم مخور" "چه شد" " جان شما". مسئلهء بعدی سلامت نحو جملات در شعر اوست. مانند: "حاشا که من به موسم گل ترک می کنم..."و "فاش میگویم و از گفتهء خود دلشادم...". اگر بخواهیم اینها را به شکل نثر بنویسیم اصلا محل اجزای جمله تغیير نمی کند. بیشتر ردیف ها به صفت "فعل" آمده اند و ردیف اسمی بسیار کم استفاده شده، تقریبآ ده بر یک. اسطوره سازی حافظ نخستین وجه امتیاز و اهمیت هنری اوست. یعنی در آفریدن اشیاء و اشخاص فرا-واقعی (نه واقعی و نه غیر واقعی) در واقعیت فرا زمانی و فرا مکانی. مثال: پیر مغان از ترکیب (پیر طریقت و پیر می فروش)، دیر مغان از ترکیب (خانقاه و خرابات)، می (با سه چهرهء ادبی، عرفانی، و انگوری)، رند از ترکیب (صوفی کامل و گدای ره نشین دردنوش یک لاقبا) و جامش نیز جام عادی نیست بلکه جام جهان بین یا جهان نما میباشد. رند و رندی حافظ از برساخته های حافظ است. از یک سو انسان کامل را از عرفان میگیرد و از سوی دیگر به معنی اصلی اش که شخص لاابالی و آزاده است و در برابرارزش های تحمیلی و دروغین طغیان میکند، باز می گرداند. رند دیگر را برعلیه زاهد می آفریند. و رند آخر را برصورت خود (حافظ) میپردازد. و این رند را با صفاتی چون اهل توکل و تساهل،اهل ظرافت و زیبایی های زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند، و اهل عشق می آفریند. این رند چون خود او نظرباز و نکته گو، بیزار از زهد و ریا و منکر طامات نام و ننگ و صلاح و تقوا و جاه و مقام بی اعتبار دنیوی است. کلمهء رند و رندی را در دیوانش در حدود هشتاد بار بکار برده است. حافظ و موسیقی خوشخوانی و خوش لهجگی، به اقتضای قرآن شناسی، حدیث مشهوریست در شعر وی زیرا حافظ قرآن را به ترتیل و تغنی میخوانده. او از خوشترین بحور عروضی استفاده کرده و بحر دلنشین رمل بر وزن "در ازل پرتو حسنت.." را 139بار از جمع 495 غزل در دیوانش بکار برده. در دیوانش حتي یک نمونه از کاربرد اوزان نامطبوع موجود ندارد. مسئلهء دیگر از نشانه های مهارت وی در موسیقی هم آوایی و هم نوایی است. او بیش از هر شاعر دیگر از واج آرایی استفادهء اعظمی نموده، یعنی از کاربرد هنرمندانهء مکرر یک حرف بیش از حد عادی در یک مصراع نظیر: "خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد" و "رسم عاشق کشی و شیوهء شهرآشوبی". فال حافظ هر هنر راستی چند وجهی و چند گونه می باشد مثال لبخند ژوکوند. در قدیم به دیوان او "لسان الغیب" لقب داده بودند که بعد ها این صفت به خود شاعر اطلاق گردید. داستانهای بسیاری راجع به راست افتادن فال حافظ موجود است. مثال:در هنگام تدفینش برای رفع منازعه ( وقت جسد حافظ را می خواستند به بیرون شهر انتقال دهند" به اشعارش رو آوردند و به این وضاعت حافظ فرمود "قدم دریغ مدار از جنازهء حافظ - اگر چه غرق گناهست میرود به بهشت "و اهلی شیرازی که نظر به وصیت نامه اش میخواست در نزدیکی های مقبرهء حافظ دفن شود، اما هوا خواهان حافظ تردید میکردند،سرنوشت با فالی چنین رقم زده شد: "رواق منظر چشم من آشیانهء تست -کرم نما و فرود آ که خانه خانهء تست." در واقع او نه دارای کشف و کرامات بوده و نه مدعی آن، ولی صدق داشته. غیب دان نبوده اما به ژرفی و گستردگی زیسته است. وجوه امتیاز دیگر، طربناکی و روح امیدواری و عشق و آرزومندی است که در دیوانش موج میزند: "مژده ایدل که مسیحا نفسی می آید.."،" یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور.." "نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد...". طنز و تجاهل العارف و ملاحت نیز جای خود را دارد. طنز اوبرعکس سعدی و زاکانی به هزل نمیرسد، چه رسد به هجو و بد زبانی و دریدن پردهء عفاف. حافظ هم مضمون گراست و هم معنی گرا به یک تعبیر قدیمی میتوان شعرا را به دو دسته تقسیم کرد: شعرای لفظ گرا مانند: انوری،خاقانی، و عنصری... شعرای معنی گرا مانند: ناصر خسرو، عطار، و مولانا... اما بعضی شعرا به هردو دسته متعلق اند نظیر: رودکی، نظامی، سنایی، خیام، سعدی، و حافظ. مضمون – یعنی معنی جزئی متکی به مناسبات لفظی و رایج در سنت شعر که با موجودات و روابط شعری سرو کاردارد. معنی – فکر و فرهنگی که لزومآ شاعرانه نیست اما در شعر بیان میشود مضمون سازی: شراب خورده وخوی کرده می روی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاهء چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم سمن بدست صبا خاک در دهان انداخت در همین بیت به معنی آفرینی نیز میپردازد: نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود - زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش هوای مغبچگانم در این و آن انداخت کنون به آب می لعل خرقه میشویم نصیبهء ازل از خود نمی توان انداخت مگر گشایش حافظ در این خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت یا: چشم حافظ زیربام قصر آن حوری سرشت شیوهء جنات تجری تحت الانهارداشت عظمت هنری حافظ این است که در عین سخنوری و رعایت لفظ، حانب معنی را فرونگذاشته بلکه مقدم داشته. او بیش از هر شاعر دیگر از پیشینیان خود یعنی از سنایی،عطار،خاقانی،نظامی... بهرهء زیاد برده است. کمال الدین اسماعیل مشهور به "خلاق المعانی" که ازمضمون پردازترین شاعران فارسی زبان است، استاد حافظ در شیوهء سخنسرایی است. ثانیآ متآثر سخن سعدی نیز بوده است. اما غزلهای ایهام پرورد خواجو استاد و مقتدای حافظ در غزلسرایی شمرده شده اند. در این مورد چنین آمده است: استاد غزل سعدی نزد همه کس اما - دارد غزل حافظ طرزسخن خواجو شباهتهای شعرهای حافظ با اشعار دیگرشاعران سنایی: آنکه مستغنی بد ازما هم بما محتاج بود ما به او محتاج بودیم او بما مشتاق بود (حافظ) ساقیا برخیز و می در جام کن ساقیا برخیز و در ده جام را (حافظ) انوری: نگر تا حلقهء اقبال نا ممکن نجنبانی سلیما، ابلها، لابلکه محروما و مسکینا حافظ: خیال چنبرزلفش فریبت می دهد حافظ نگر تا حلقهء اقبال نا ممکن نجنبانی دانی غرضم ز می پرستی چه بود تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم (انوری) حافظ: به می پرستی از آن نقش خود زدم برآب که تا خراب کنم نقش خود پرستی را خاقانی: دارم از چرخ تهی دو گله چندان که مپرس دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس ( حافظ) ای صبحدم ببین که کجا میفرستمت نزدیک آفتاب وفا میفرستمت (خاقانی) ای هدهد صبا به سبا میفرستمت بنگر که از کجا بکجا میفرستمت (حافظ) ظهیر فاریابی: گیتی ز فر دولت فرماندهء جهان - ماند به عرصهء ارم و روضهء جنان حافظ: شد عرصهء زمین چو بساط ارم جوان - از پرتو سعادت شاه جهان ستان سپیده دم که هوا مژدهء بهاردهد - دم هوا مدد نافهء تتار دهد (ظهیر) سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد - چمن زلطف هوا نکته بر جنان گیرد(حافظ) نظامی: حافظ بیا ساقی آن جام آیینه فام بیا ساقی آن آتش تابناک بیا ساقی آن بکر پوشیده روی بیا ساقی آن بکر مستور مست هرچه خلاف آمد عادت بود در خلاف آمد عادت بطلب کام مکن عطار: حافظ: بیا که قبلهء ما گوشهء خراباتست بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است حدیث عشق در دفتر نگنجد که علم عشق در دفتر نباشد درد هرکس به قدر طاقت اوست فکر هرکس به قدر همت اوست کمال الدین اسماعیل: ور باورت نمی کند از بنده این دلیل از گفتهء کمال دلیلی بیاورم "گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر برکه افگنم آن دل کجا برم" اما این بیت به نوبت تضمینی است از شعر مسعود سعد. خامش چو پیاله با دل خونین باش (کمال) با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام(حافظ) اوحدی مراغه ای: کاین کار مشکلست و به خون جگر شود (اوحدی) آری شود ولیک بخون جگر شود(حافظ) خلقی متحیرند دروی - تا خود هوس کدام دارد (اوحدی) ما و می و زاهدان و تقوی - تا یار سر کدام دارد (حافظ) خواجو: حافظ: همچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما کاینچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما خرم آن روز که از خطهء کرمان بروم خرم آن روز کز این منزل ویران بروم خرقه رهن خانهء خمار دارد پیرما روی سوی خانهء خمار دارد پیر ما..... واپسین روزگار در آخرین روزهای عمر خود،حافظ این غزل تب آلود را برای شاه منصور سرود: "فاتحهء چو آمدی بر سر خستهء بخوان - لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان..." سرانجام این شاعر بی بدیل و بی نظیر داعی اجل را لبیک میگوید و راهی دیار ابدیت میشود. روحش شادباد! منابع: دیوان حافظ شیرازی (غنی - قزوینی) بلبل باغ جهان حافظ (زندگینامه) - محمد کاظم مزینانی بلبل باغ جهان حافظ (غزلنامه) - محمد کاظم مزینانی حافظ نامه - بهاالدین خرمشاهی دایرةالمع